تبليغاتX
عشق من عسل

عشق من عسل

   

دیدی اخرش نموندی منو به جنون کشوندی

دلی که دادم به دستت اخرش زدی شکوندی

آخراش خوب شده بودی تیتر نامه هامو خوندی

اما چون خوندی و رفتی دلمو بیشتر شکوندی

   


 

نوشته شده توسط siya در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 11:7 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


       بر ماسه ها نوشتم:

                                   دریای هستی من

از عشق توست سرشار

                                 این را به یاد بسپار

بر ماسه ها نوشتی:

                                 ای هم زبان دیرین

این آرزوی پاکی ست

                                    اما به یاد بسپار

خیزاب تیزبالی

                                        ناز ونیاز ما را

می شست و پاک می کرد

                                        بر باد رفتنی را

می برد و خاک می کرد

                                 دریا ترانه خوان مست

سر بر کرانه می زد

                          آن آتش نهفته

                                       در ما زبانه می زد


 

نوشته شده توسط siya در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 0:42 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت


رفیق من سنگ صبورغمهام

به دیدنم بیاکه خیلی تنهام

هیچکی نفهمید چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم ودل زده ازلیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها


 

نوشته شده توسط siya در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 2:47 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


بگذار گریه کنم...

نه برای تو!!

برای عشقی که مرده است...!!!

بگذار گریه کنم...

نه برای تو...

برای صداقت که کمرنگ شده است..!!!

بگذار گریه کنم...

نه برای تو...

برای غم ها که یکنواخت شده است!

بگذار گریه کنم...

نه برای تو ...

برای آرزوها که از بین رفته اند!!!

بگذار گریه کنم...

نه برای تو .....

برای محبت ها که ساکن شده اند!!!!!!!!!!!!

بگذار...


 

نوشته شده توسط siya در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 3:47 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


دوباره دلتنگ شدم

دلتنگ نامه های تو

این دفعه از تن می کنم

قلب ومی دم برای تو

بیا واین بار بنویس

یه نامه از خودت برام

داخل نامت بنویس

دلتنگ شدی واسه صدام

توی نامه های آخر

بغضتو واسم کشیدی

گفته بودی از من ودل

حتی یک خوبی ندیدی

می خوام صادقانه این بار

یه چیزی بگم, می د ونی

توی آسمون قلبم

تا همیشه کهکشونی


 

نوشته شده توسط siya در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 1:49 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


تا که بودیم. نبود کسی

کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که خفتیم همه بیدار شدند

تا که مردیم همگی یار شدند

قدرآن شیشه بدانید که هست

نه درآن موقع که افتاد وشکست


 

نوشته شده توسط siya در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 9:28 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت


چشمانت را برای زندگی می خواهم

اسمت را برای دلخوشی می خوانم

دلت را برای عاشقی می خواهم

صدایت را برای شادابی می شنوم

دستت را برای نوازش می خواهم

پایت را برای همراهی می خواهم

عطرت را برای مستی می بویم

خیالت را برای پرواز می خواهم


 

نوشته شده توسط siya در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 3:8 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت


باد سردی می وزد در باغ یاد

 

برگ خشکی می رود همرا ه باد


 

نوشته شده توسط siya در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 4:31 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


شب .فرو پاشیده وستارگان فسرده در دور دست می لرزند.

بادشبانگاهی وزیدن گرفته وزوزه میکشه.

امشب میتوانم غمناک ترین شعرها را بنویسم.

دوستش می د اشتم واو نیز گاه دوستم می داشت.

در شبهایی چون امشب او را در اغوش می گرفتم.

بارها وبارها می بوسیدمش زیر این آسمان بی کران.

او دوستم می داشت. ومن نیز گاه دوستش میداشتم.

چگونه می شد دوست نداشت ان چشمان درشت دل نوازرا.

فکر نداشتن او. احساس از دست دادنش.

سنگینی شب. که بی او سنگین تر است.

چه حاصل از عشقی که پایبندش نکرد.

شب فرو پاشیده و او در کنار من نیست.

.....و جزء این هیچ

نگاهم در جستجوی اوست: در پی او.

دلتنگ او. و او نیست در کنارم.

نه!دیگر نمی خواهمش. اما چه عاشقانه می خواستمش.

از ان دیگری. و او از ان دیگری خواهد شد.

نه!دیگر نمی خواهمش. اما شاید هنوز دیوانه اش باشم.

چه زود می گذرد عشق "چه دیر می پاید فراموشی.


 

نوشته شده توسط siya در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 0:5 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت


دوست داشتنی ترین طعم زندگیم برای تو مینویسم
برای همین تویی که پاسخ یکی از سوالات امروزت این است که : من برای از تو نگفتن هنوز جوانم
!
من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کردی و حالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟

تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟

نگاه تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند .

میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارید قدم می زدی و من فرصتی می یافتم تا حضورت را مرور کنم .

افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند .

کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است .

عزیز غزلهای ننوشته ام خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....چه بنویسم در این غروب بد رنگ ...... بی تو ؟؟؟؟

تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی و گفتی

تمام لبخند هایمان را به می بوسه غسل می دهی

و من دعا میکنم هرگز در پایمان از ساحل نگاه همدیگر محو نشود .

عزیزکم :مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد


 

نوشته شده توسط siya در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 3:9 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


.

+

=

Created By javacity.blogfa.com

This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting